سلام

١۴ آذر عروسی دختر عموی من بود رفتیم شمال جای شما خالی خیلی خوش گذشت

هوا هم خوب بود.

توی عروسی محمد حسین یه وروجک بازی ای در آورد کلی از دستش خندیدم  اونها رو با عکس براتون می زارم

این موضوعی که می خوام تعریف کنم حیف دوربین همراهم نبود نشد عکس بگیرم.

توی تالار محمد حسین حوصله اش سر رفته بود عروس داماد هم هنوز نیامده بودند. من و قند عسل دست توی دست هم توی تلار قدم می زدیم که یکدفعه دیدم از دور دو تا دختر بچه اومدن سمت ما یکی پشت محمد حسین وایساد یکی جلوش

دخترها: وای چه نازه ، چه خوشگله

من: تعجب

دختربچه ها هی نازش می دادن و تند تند بوسش می کردند

دختر بچه اولی: خاله بزار بغلش کنم

دختر بچه دومی: خاله بزار من راش می برم

من: تعجبابرو

نمی دونم چرا احساس مادر شوهریم گل کرد

پیش خودم گفتم از الان دخترها دنبالش راه افتادن

به مامانم گفتم ایتقدر بهم خندیده