سه شنبه 27 بهمن 88 ساعت 10شب- بابا روبروی محمد حسین نشسته

 

بابا: محمد حسین

 

پسرم: بَ

 

بابا: وقتی صبحها شما رو می برم خونه مامانی چکار می کنی؟

 

پسرم: اِه اِه اِه اِه (ادای گریه کردن)

 

بابا: بعد مامانی به شما چی می گه

 

پسرم: سرش رو به اطراف می چرخونه نَ نَ نَ (یعنی گریه نکن)

 

من و بابا:بغلماچماچ

 

 

 

سه شنبه 27 بهمن 88 ساعت 8 شب- مامان در حال رفت آمد بین آشپزخونه و هال

 

مامان: محمد حسین دوباره در کیف منو باز کردی؟

 

محمد حسین: فقط مامانو نگاه می کنه

 

مامان: پول خرد های مامانو چکار کردی؟

 

محمد حسین: دستش رو به سمت کمد جاکفشی نشان می ده (عکسش رو براتون می زارم) و می گه "اینجا"

 

مامان: یعنی هر چی پول خرد توی کیف من هست، می ریزی توی صندوق

 

محمد حسین: منو نگاه می کنه بعد دو تا دستهاشو می زاره روی صورتش

 

مامان: عیبی نداره گلم وبغلماچ