سلام

٢٢ روز از سال جدید هم گذشت.

روزها چقدر زود می گذره.

انشالله امسال

خواهرم عروسی می کنه، البته اگر این شوهرش دست بجنبونه و اینقدر ما رو حرص نده (این هم خودش ماجرایی داره)

پدرم بازنشسته می شه

درس خوندن رو شروع کردم

و

در بیست و یک روز گذشته سال جدید

سال تحویل خونه مادرشوهرم بودیم.

هفته اول رو خونه مادرشوهر و دید و بازدید قوم شوهر گذشت.

راستی یادم رفت بگم توی اون یک هفته یکروز هم رفتیم "بانه" خیلی خوشم اومد قیمتهاش با تهران نصف بود.

کلی برای خواهرم از وسایلهاش قیمت گرفتم چندتایی هم کاتالوگ آوردم خوشش اومده بود دوست داره بره اونجا جهازش رو بخره.

هفته دوم اومدم سرکار

محمد حسین و باباش تا ساعت ١١می خوابیدن بعد بیدار می شدن صبحانه می خوردن بازی می کردن یا می رفتن پارک تا ساعت ١ بعد محمد حسین می رفت خونه مامانی ، بابا هم می اومد دنبال من، بعد محمد حسین رو از خونه مامانی تحویل می گرفتیم می رفتیم خونه و هفته دوم اینطور گذشت.

روز سیزده بدر تصمیم داشتیم خونه بمونیم که ساعت ٢ مادرم زنگ زد که بیا شوهر خواهرت  می گه بیا با هم بریم بیرون، خلاصه به اسم فشم سر از دیزین در آوردیم. خیلی هم سرد بود. باجناقها آتیش روشن کردن محمد حسین هم می رفت چوب پیدا می کرد و می آورد می ریخت توی آتیش.

و

محمد حسین توی حرف زدن حسابی پیشرفت کرده

حسابی لجباز شده اگر بخواد کاری رو انجام بده خیلی سخت می شه حواسش رو پرت کرد که مثلا این کار خطرناکه

اگر کاری انجام بدی که دوست نداشته باشه حسابی بهت اخم می کنه

این آقا پسر ما الان ١٣ تا دندون داره

رنگهای آبی، سبز، زرد و قرمز رو می شناسه و اگر جایی این رنگها رو ببینه بهت نشون می ده

توی کارهاش خیلی مرتبه اگر وسیله ای رو از جایی برداره دوباره می بره سرجاش می زاره

خونه سازی هاشون اینقدر با دقت روی هم می زاره که من توی دلم قنج می ره

همه لباسهای خودش و منو و باباش رو می شناسه و وقتی می خوام لباشهای شسته شده تااتو شده رو جابه جا کنم ده بار تکرار می کنه که این برای کیه

خیلی دوست داره توی کارهای خونه کمک کنه

موقعی که مهمون می آد ایشون باید از مهمونها پذیرایی کنن

حسابی با پسر عموش که یکسال و نیم ازش بزرگتر صمیمی شده و وقتی می خواد ازش جدا بشه کلی گریه می کنه.

پسرعموش هم حسابی شیطونه و یکسری رفتارهایی رو انجام می ده که دوست ندارم محمد حسین اونها رو یاد بگیره

وقتی با پسر عمو و دختر عمه هاش باشه اصلا گوش نمی ده که من چی دارم بهش می گم

بعد از سفر هم کلی روی محمد حسین کار کردم تا یاد بگیره که نباید یکسری حرکات رو انجام بده.

خلاصه توی این سفر من همش از دست این برادر شوهرم حرص خوردم یکسری رفتارهای خاص داره که اون خودش یه پست جداگانه می خواد.

توی این مدت 14 فروردین می خوام بیام بنویسم نمی شد، لپ کلام ببخشید طولانی شد.

چون خیلی طولانی شد عکسها رو بعدا می زارم