سلام

می دونم که خیلی وقته چیزی ننوشتم

می دونید مشکل کجاست؟ اینه که موضوعاتی که توی این مدت پیش اومده  شاید به نظر من جالب باشه  و برای مخاطبم جذابیتی نداشته باشه به  همین دلیله که خیلی وقته چیزی ننوشتم.

این روزها مادرم داره برای خواهرم جهاز می خره و هر جا می رن محمد حسین رو هم با خودشون می برن اینقدر ذوق می کنه که نگو.

مثل یه مرد اول وارد مغازه می شه یه دوری توی مغازه می زنه بعد بر می گرده و منتظر مامانم می شه ببینه چی رو داره نگاه می کنه یا از فروشنده می پرسه؟

مامان و خواهرم وارد مغازه ای می شن که دراور و بوفه دارن  محمد حسین یک دفعه دیده که خواهرم دره بوفه و دراور رو باز می کنه تا داخلش رو ببینه از اون به بعد توی هر مغازه ی که وارد می شدن سریع می رفت در کشوها رو باز می کرد و مامانم رو صدا می کرد که بیا و ببین.

وقتی که وسایل ها رو هم آوردن ماجرایی داشتیم با این وروجک، دلش می خواست کمک کنه، تصورکنید داشتن بوفه رو از پله ها می بردن بالا، که یه فندق لای پاهای مامان و بالا یه گوشه بوفه رو گرفته بود و زور می زد و تند تند می گفت یا عیی (یا علی)

پست بعد عکس می زارم