سلام

الان چند روزه می خوام بیام بنویسم ولی نوشتنم نمی آد. از وقتی این دونه سیب وارد دنیای ما شده احساس می کنم اخلاقم تغییر کرده خیلی بد اخلاق و بی حوصله شدم. البته یه درصدی از این اخلاقم به خاطر حالت ت ه و ع که حسابی کلافه ام می کنه. بیچاره آقای همسر که منو تحمل می کنه. انشالله بعداً جبران می کنیم.

روز پنج شنبه من و دونه سیب دعوامون شد. آخه من همش نگران سلامتی اون هستم و چیزهایی که براش خوبه می خورم ولی همه رو پس می زنه. سر همین کلامون رفت تو هم. من هم حسابی دعواش کردم. تازه از الان برای من مظلوم بازی در می آره. چطوری؟ از ساعتی که دعوامون شد دیگه اصلاً محلم نذاشت یه گوشه بی سر و صدا قهر کرده بود. تا دیروز غروب که با خاله اش رفتیم بیرون تا برای مامانم کادوی تولد بخریم. یه چیزی هم برای این دونه سیب بخرم شاید با من آشتی کنه.ای وروجک از وقتی براش اسباب بازی خریدم با من آشتی کرد.

وقتی قضیه رو برای خاله اش تعریف کردم اون هم کلی منو دعوا کرد. از الان شدن مدافع حقوق خواهر زاده وای به حال بعد.

یه خبر دیگه اینکه بلاخره با خانواده آقای همسر صلح نامه امضا کردیم و صلح و صفا برقرار شد و از الان به من سفارش می کنن که امسال عید  به خاطر دونه سیب به شهر اونها سفر نکنم. البته راست هم می گن اول اینکه مسیر اونها خیلی طولانیه (10 ساعت راهه ) هم اینکه خونه مادر آقای همسر امکانات درست و حسابی نیست و ممکن دونه سیب حسابی اذیت بشه. از یه طرف هم دلم برای آقای همسر می سوزه اون هم دلش می خواد بره به مامانش سر بزنه. نمی دونم چی پیش بیاد.