سلام به همه دوستان 
 
سلام به فرشته مهربون وجودم 
 
  - فرشته مهربونم هفته گذشته هر کدام از دوستان یا فامیل من رو می دیدند برای خودش یه پا دکتر می شدن و شروع می کردن به اظهار نظر کردن راجع من و تو.خب من هم عکس العمل اونها برام جالبه حرفهاشون رو گوش می کردم و بهشون می خندیدم.ولی از بعضی از حرفهاشون هم لجم می گرفت. خلاصه اینقدر نظرهای مختلف راجع به شما بهم گفتن تا دلم برات حسابی تنگ شد با بابایی تصمیم گرفتیم بیایم به خونه ات و یه سری بهت بزنیم.
ما تونستیم برای روز سه شنبه ساعت ۵ از مرکز سونوگرافی بزرگمهر برای ملاقات شما وقت بگیریم. ولی تا ساعت ۷ منتظر بودیم تا نوبتمون بشه.
راستی این اولین باری بود که بابایی برای دیدن تو با من اومد. کلی ذوق داشت هی به من غر می زد پس چرا نوبتمون نمی شه وقتی وارد اتاق شدیم دیدیم یه خانم جوان که در عین کار سونوگرافی عکسهای رادیولوژی رو هم می دید و متن مربوط به عکسها رو برای تایپ آماده می کرد توی اتاق نشسته. و در گوشه دیگه اتاق دستگاه مربوط به سونوگرافی بود با یه مانیتور.کلی تو خماری دیدنت موندم. ولی بابایی روبروی مانیتور بود و تو رو می دید و کلی ذوق می کرد و کلی شکلک برات درآورد که من از دیدن بابایی خندم می گرفت.
به این خانم جوان توضیح دادم که می خوام از جنسیت نی نی ام مطلع بشم اون هم گفت باشه و کارش رو شروع کرد؛ ۱۵ دقیقه تمام دستگاه مربوطه رو روی دلم فشار می داد و حرفی هم نمی زد آخر بهش گفتم چی شد اوضاع خوبه گفت آره همه چیز خوبه ولی پاهاش رو بسته هر کاری می کنم باز نمی کنه ولی احتمالا پسره
آی لجم گرفته بود. بلاخره با هرس بلند شدم توی فاصله ای که می خواستیم از اتاق بیایم بیرون بابایی گفت :- خوشم می آد بچه ام به هر کسی رو نمی ده
من: چطور
- آخه دکتره خیلی وارد نبود این وروجک هم از زیر دستش در می رفت
من:
(دیدم با هر جابجایی دستگاه خود دکتر هم عقب جلو می ره )
خلاصه با همه این معطلی و بازیگوشی ات موندیم تو خماری و نذاشتی مطمئن بشیم که چی هستی.