سلام

من متولد بهمن ۵۸  و شاغل هستم، زياد اهل صحبت  نيستم ، بيشتر شنونده ام. هميشه مي خندم و به خاطر همين هيچ كس از درون من خبر نداره، خيلي كم پيش مي آد با كسي درد و دل كنم . با مادرم راحت نيستم خيلي از مسائل و مشكلاتم رو روم  نمي شه بهش بگم . دوست زياد دارم ولي در مورد مسائل شخصي ام زياد با كسي صحبت نمي كنم ، حتي نوشتن از خودم و مسائلم در اين خونه مجازي برام سخته ولي دارم تلاش مي كنم كه كمي رويه زندگي ام رو تغيير بدم ؛ اينجانب در سال ۸۱ ازدواج كردم و از سال ۸۴ منتظرم تا به جمع مادران ملحق بشم ولي اين انتظار تا الان ادامه داشته به چند دكتر سر زدم آزمايش، عكس و... هم دادم ولي نظرات دكترها متفاوت بوده يكي گفت مشكلي نداري. يكي گفت تنبلي ت خ م د ا ن داري و... كلي هم دارو و آمپول استفاده كردم ولي.............

حالا يك مدته به يكي از عطاري هاي معروف تهران سر زدم تا اون را هم امتحان كنم تا ببينيم خدا چي مي خواد . ولي اين قضيه حسابي فكر و زندگي ام مختل كرده؛  از هيچي خوشحال نمي شم، دوست ندارم جايي برم خلاصه از همه چيز بريدم؛ البته يه چند وقتيه كه دارم تلاش مي كنم كه اوضاع فكر و  زندگي ام رو آروم كنم تا يه حدودي هم موفق شدم ولي تا صحبت اين قضيه جايي مطرح مي شه كامل بهم مي ريزم. يكي،‌دو روزي مي رم تو خودم و دوباره بهتر مي شم. خلاصه زندگي ام حالت سينوسي پيدا كرده؛ يك روز خوبم يك روز ناراحت.

شايد بگيد بايد آروم باشم و استرس را از خودم دور كنم، مي دونم ولي بعضي اوقات عرصه بهم تنگ مي شه يا اطرافيان حرفي و يا حركتي مي كنند كه آتيش مي گيرم و اين حرف شنيدن ها همه جا هست توي فاميل، دوست ، آشنا،پدر، مادر، خواهر، همكار و از همه بدتر قوم شوهر چون اينها آذري هستند و همه شون يك سال بعد از ازدواج يك بچه تو بغلشونه و من با اين وضعيت توي جمع اونها كاملا تابلوام و نيزه حرف و حديثها رو به منه.  البته اين رو هم بگم كه من گويش اونها رو زياد بلد نيستم شايد خيلي از حرفهاشون رو متوجه نشم ولي نگاه و حركاتشون خيلي چيزها رو مي گه. يا ترجمه شده شو بهم مي گن (مي دونيد كه كي مي گه)

خلاصه اين هم از زندگي من؛

زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است. بي خيالي سپر هر درد است. باز هم مي خندم، آن قدر مي خندم كه غم از روي رود.