سلام

روزها می آن و می رن و من در گذر این زمان بزرگ شدن لحظه به لحظه پسرم رو می بینم.از اینکه می بینم الان نسبت به هفته های گذشته من و پدرش رو بهتر می شناسه و با بودن توی جمع خانواده ام و خانواده همسرم با چرخش سر و چشمش به دنبال ما می گرده و وقتی ما رو پیدا می کنه نگاهش رو ثابت روی ما نگه می داره تا ما نسبت به این حرکتش عکس العمل نشون بدیم و اون با لبخندش جواب توجه ما رو بده احساس خوشایندی بهم دست می ده.انشالله خدا حاجت همه حاجتمندان رو برآورده به خیر کنه.

و

از اینکه فامیل با بغل کردن محمد حسین می گن خدا رو شکر که بلاخره این هم بچه دار شد دلم می شکنه. نمی دونم چرا وقتی ما آدمها شروع به  صحبت می کنیم مراقب نیستیم که چی داریم می گیم مراقب نیستیم که ممکنه حرفی بزنیم که ناخواسته کسی رو رنجیده خاطر کنیم.

بگذریم.

 

پنج شنبه هفته گذشته برای اولین بار رفتیم خونه خاله همسرم ،جاری و خواهر شوهرم هم دعوت بودن وقتی داشتیم می رفتیم بین راه محمد حسین خوابید و وقتی رسیدیم و وارد خونه شدیم جاری و خواهر شوهرم بعلاوه بچهاشون و خانواده خاله همسرم همشون ریختن دورمون (سر جمع ده نفر) یکی محمد حسین صدا می زد یکی میخواست بچه رو از بغلم بگیره بچه ها پاهاشون می کشیدن و صداش می کردن حالا هر چی من اشاره می کنم خوابه هیچ کس محل نمی زاره و این شد که بچه با ترس از خواب بیدار شد و شروع کردن به گریه کردن اون هم چه گریه ای،با دستهای مشت شده و پاهای جمع کرده از ته دل گریه می کرد وقتی دیدن اینجوریه همشون رفتن نشستن یه گوشه ولی محمد حسین حسابی ترسیده بود و آروم نمی شد تا اینکه یا هزار زحمت آرومش کردم ولی با هر صدای از طرف اونها دوباره شروع می کرد به گریه. اون شب من یکسره سرپا بودم و تا اومدیم  خونه آروم شد و شروع کرد برای من حرف زدن و می خندید. ولی از اون وقت تا حالا تا کسی با صدای بلند صحبت کنه می زنه زیر گریه، یا از خواب می پره و گریه می کنه امیدوارم که زود این ترس یادش بره.

این هم از خونه خاله.