سلام به دوستان گلم

عزیزدلم امسال از روز عید مبعث تمام ماوقع روزهای آخر بارداری و تا دیشب (به ماه قمری) که متولد شدی مثل یک فیلم از جلوی چشمانم رد شد. دوست داری برات تعریف کنم.

پارسال روز قبل از عید مبعث رفتم دکتر، خانم دکتر به من اصرار کرد که بیا فردا که روز عید مبعثه بچه ات رو دنیا بیارم،من قبول نکردم گفتم دوست دارم ط ب ی ع ی ز ا ی م ا ن کنم دکتر که دید قبول نمی کنم گفت پس 40 هفته داره پر می شه فردا روغن کرچک بخور و پیاده روی کن.

من هم صبح روز عید مبعث(پارسال عید مبعث چهارشنبه بود) یه شیشه (اندازه شیشه های شربت سینه) روغن کرچک خوردم و بعد از ظهر ساعت 6 تا 8:30 با بابا جون رفتیم پیاده روی، مسیر پیاده روی ما از خونه تا پارک فدک و برگشت از اونجا بود.

فردای روز عید مجدداً ساعت 6 تا 7:30 بعد از ظهربا خاله جون رفتیم پیاده روی، وقتی از خونه خارج شدیم احساس می کردم داری می آی ولی گذاشتم به حساب دردهای ک ا ذ ب؛ساعت 8 با بابا جون رفتیم خونه خودمون یه شام سبک خوردم کمی قدم زدم و رفتم دراز کشیدم ساعت 8:45 دقیقه احساس کردم چیزی شبیه حباب توی دلم ترکید رفتم پیش بابا جون و شرایطم رو بهش گفتم دیدم خیلی هول شده، من هم زنگ زدم به مامانی(مامان خودم) گفت حاضر شو تا من بیام، من هم توی این فاصله رفتم دوش گرفتم دعا خوندم تا مامانی و خاله بزرگه اومدن اونها هم خیلی هول شده بودن ولی من فقط می خندیم. از اینکه به زودی تو رو می دیدم خیلی خوشحال بودم.

توی مسیر خونه تا بیمارستان هر 7 دقیقه به خونه دلم در می زدی، ساعت 10:15 دقیقه توسط دکتر اورژانس پذیرش گرفتم و بابا جون رفت تا بقیه کارها رو انجام بده.

ساعت 11 از مامانی، بابا جون، باباجی(بابای من) خداحافظی کردیم و دوتایی وارد بخش شدیم، ساعت 11:15 دقیقه سرم به دست منتظر بودم تا چشم ما رو به جمال خودتون روشن کنید این انتظار تا ساعت 1:40 دقیقه بامداد طول کشید، زمانی که پسری با بدن قرمز رو توی بغلم گرفتم اون لحظه خیلی شیرین بود خیلی زیاد.

پسر قند عسلم دیشب تمام مدت چشمم به ساعت بود و من و بابایی تمام این لحظات رو برای هم تعریف می کردیم و شما هم انگار اصلا خوابت نمی آمد دور ما می چرخیدی و وروجک بازی در می آوردی. فندق من بلاخره ساعت 12 خوابت برد و دقیقا لحظه تولدت با گریه از خواب بیداری شدی و منو بردی به حال و هوای سال گذشته.

پسرم  شما 11 مرداد 1387 هجری خورشیدی مصادف با روز جمعه 29 رجب 1429 هجری قمری ساعت 1:40 دقیقه بامداد دنیا اومدی.

 

زندگی قشنگ ما وقتی داشت یکنواخت می شد خدا یکی از فرشته هاش را از آسمون کم کرد و تو را به ما هدیه داد تا زندگی ما روز به روز قشنگ تر و شیرین تر بشه ، و ما با همه وجودمان پاره تن و عصاره زندگی مان را دوست می داریم و روز تولدت را جشن می گیریم . « عزیزم تولدت مبارک ».

 

  • گل مامان انشالله امروز(تولد ماه قمری) با هم می ریم آتلیه تا به مناسبت اولین سال تولدت چند تا عکس بگیریم.
  • وانشالله قراره 4 مرداد با هم بریم مشهد و تا 10 مرداد اونجا هستیم و به مناسبت زاد روز ماه شمسی هم در حرم امام رضا ازتون عکس می گیرم.
  • برای هدیه روز تولد محمد حسین براش سه چرخه خریدیم.

 

دوست جونا فعلا این چند تا عکس رو داشته باشید تا از مشهد برگردیم.

 

 

عکسها حذف شد