سلام

امان از این مهمونهای بی موقع، اون هم از نوع قوم شوهرعینک

تصمیم داشتم این سه روز تعطیلی یه خونه تکانی حسابی بکنم که....

 

جاری ام شنبه به من زنگ زده عمه شوهرت از شهرستان اومده می خواد بیاد خونه شما، چه روزی بیا ایم!

گفتم من خونه ام خیلی کثیف و بهم ریخته است گفت خوب ما دوشنبه می آیم که فرصت داشته باشی خونه رو تمیز کنی؟

من:باشه تشریف ببیارید(توی دلم آخ)

من: خب حالا چند نفر می آیید

جاری ام : میدونی که ما هر جا می ریم با هستم همه با هم می آییم.

منظورش از همه(خواهر شوهر + شوهرش+٢ تا بچه)(دختر عموی شوهرم + شوهر)(جاری ام+ شوهرش+ ٢ تا بچه)+ عمه شوهرم

من از مهمونی دادن بدم نمی یاد ولی اینهابا ۴ تا بچه اونهم از نوع ٨ ریشتریابروو خونه کوچیک دیگه خودتون تا ته اش رو بخونیدچشم

خلاصه من بیجاره شنبه بعد از اداره بدو بدو رفتم خونه زنگ زدم به مامانم که لطفا محمد حسین رو سه چهار ساعت بیشتر نگه دارتا من بتونم خونه رو تمیز کنم اون بنده خدا هم چاره ای جز قبول کردن نداشت.

اون شب تا ساعت یک کار کردم اتاق خواب و نصف حال تمام شد دیگه از خستگی داشتم می مردم اصلا نفهمیدم سرم به بالش رسید یا نه؟

خلاصه فرداش هم بعد از اداره یکسره تا ١١:٣٠ کار کردم تا خونه حسابی برق افتاد غذای فردا شبش که دوشنبه باشه رو هم نیم پز کردم گذاشتم تا فردا بعد از اداره بیام بزارم جا بیافته.

تا اومدم یه کم بشینم دیدم برادر شوهرم زنگ زد:

بعد از احوال پرسی می گه کارهای فرداتو انجام دادی

گفتم آره چطور مگه؟

برادر شوهرم: دروغ می گی! اگه راست می گی بگو ببینم برای فردا چی حاضر کردی؟ دروغگو کم حافظه اس ها!!!!

من:تعجبعصبانیاولا من کی به شما دروغ گفتم؟ در ثانی یعنی واقعا بگم برای فردا چی گذاشتم؟

برادر شوهر: آره بگو کار دارم

من: مرغ و قورمه سبزی چی شده مگه؟

من گفتم شاید می خوان بگن کاری پیش اومده نمی تونیم بیایم

برادر شوهر: ببین  غذاها رو بریز توی زودپز با خودت ببر اداره، بعد از اونجا آژانس بگیر بیار خونه ما با هم همین جا شام می خوریم

من:عصبانیعصبانیعصبانییعنی چی این چه حرفیه می زنید؟(توی دلم: دو روزه به خاطر شما تا دیر وقت بیدارم که سریع خونه تکانی ام تموم بشه کاری که می تونستم سر صبر و حوصله انجام بدم)

توی این فاصله من داشتم توی دلم با این برادر شوهر دعوا می کردم داشت سعی می کرد منو قانع کنه

من هم برگشتم گفتم عمرا این کار رو نمی کنم خیلی ناراحتی می تونی نیای

بعد به زنش گفتم که خیلی ناراحت شدم،دلیلش چیه که اینطوری می گه؟

زنش که جاری من باشه گفت: می گه من خسته ام از محل کارم (همت) باید بیام تا تهران نو بعد فردا هم باید ساعت 5:30 بیدارم شم.

من:(توی دلم ) خوبه  مسیر محل کار تا خونه خودشون خیلی بیشتر از خونه ماست در ضمن شوهر من که آژانس شماست همیشه شما رو تا خونه می بره؟

من هم آخر برگشتم به جاری ام گفتم باشه هر طور خودش می دونه تشریف بیارن خوشحال می شیم.دروغگو

خلاصه دیشب جاری ام با دو تا بچه هاش+ خواهر شوهرم + دو تا بچه هاش + عمه اومدن مردا اعتصاب کردن و نیامدننیشخند

حسابی اتاق محمد حسین رو بهم می ریختن از بس همه وسایل های محمد حسین رو برداشته بودن بچه ام حساس شده بود اصلا از توی اتاقش بیرون نمی اومد و همش با دست بهشون اشاره  می کرده و یه چیزهایی به زبون خودش گفته

مهمونهای ما ساعت 10 همراه شوهرم رفتن خونه شون من هم محمد حسین رو بردم حمام  و خوابیدیم

دیشب ساعت 2 دیدم از موقعی که محمد حسین خوابیده اصلا بیدار نشده که شیر بخوره

چکش کردم دیدم تب داره فوری بهش استامینوفن دادم پاشویه اش هم کردم  تا 3:30 تبش پایین نیامد.

صبح ساعت 7 که می خواستم بیام اداره دیدم بیدار شده و هنوز یه کم داغه بردمش خونه مامانم خیلی نگرانم خدا کنه چیزی نباشه

برام دعا کنید

ببخشید خیلی طولانی شد خیلی از دست برادر شوهرم ناراحت شدم این رو نوشتم تا یه کم سبک بشم