شهر بازی

یکی بود یکی نبود یکی از روزهای تعطیل سال بعد از مدتها یادآوری به بابا جون بلاخره موفق شدیم گل پسر رو ببریم شهربازی و این روزی بود که ما 26 ماهگرد تولدش رو بهش تبریک گفتیم

وارد شهر بازی ارم شدیم رفتیم قلعه سحر آمیز و شروع کرد به خرسواری، قطار بازی، چرخ و فلک، زدن سنجاب با چکش، بازی پتک و خلاصه داخل شهر بازی هم سوار اسب گردان، قوی روی آب، استخر توپ، ماشین برقی شد.

این پسر ما وقتی وارد این جور جاها می شه همش دوست داره همه چیز رو از بالا ببینه  یعنی چی؟

یعنی اینکه مامان بیچاره باید ایشون رو بغل کنن و با هیچ ترفندی بغل هیچ کس نمی ره و من بیچاره دیشب از کمر درد مُردم.

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرگان

الهییییییییییییی..... بده پسری کنجکاو هست ؟

مریسام

خسته نباشي مامان مهربون نازي گل پسر[ماچ][بغل]

مهسا مامان پویان

بابا ای ول تبریک می گم ان شاا... همیشه به خوشی این پسر خوشگل و باهوش ما رو هم ببوس [ماچ]

شیرین

نخود چی........... مامانی .... این آقا خوشگل ما رو زیاد ببر شهر بازی ... نکنه به خاطر کمر درد دیگه نبریش ها...

گوبولی

دور از جون مامانی. انشااله همیشه سلامت و شاد باشید.

صحبا

این هم از عواقب مامان بودنه دیگه[زبان]

انا

سلام خانومی وبلاگتون بیسته به منم سر بزنید منتظر نظرات زیباتون هستم[بغل]