ماجراهای سفر مشهد 3

ما موقع ورود از درب باب الرضا وارد شدیم و موقع خروج اشتباهی از یک در دیگه خارج شدیم که پشت حرم در اومدیم نتیجه اینکه مسیر 12 دقیقه ایی شد نیم ساعت وقتی رسیدم هتل و محمد حسین رو گذاشتم روی تخت دیگه کمرم راست نمی شد و یک طرف بدنم بی حس شده بود خنثیولی زیارت اون شب خیلی بهم چسبیدقلب

صبح پنج شنبه ساعت 9 بیدار شدیم رفتیم صبحانه خوردیم و تا ساعت 10 آماده شدیم رفتیم طوس. وقتی جلوی درب ورودی از اتوبوس پیاده شدیم محمد حسین اسبها و کالسکه ها رو دیده بود یک ذوقی می کرد که نگو وقتی از کنارشون رد شدیم به با اسبها سلام و علیک کرد و منتظر بود که یه حرکتی انجام بدن دید هیچ خبری نیست به من می گه مامان پس چرا اینها منو تحویل نمی گیرن؟خنده

کلی از دستش خندیدم رفتم داخل کلی عکس انداختیم و سریع به سمت در خروج برگشتیم تا آقا محمد حسین سوار کالسکه بشه. دو دور چرخیدیم و باز هم ناراضی پیاده شد.

ساعت 12:30 راه افتادیم به سمت شاندیز، ناهار رو اونجا بودیم و ساعت 4:45 رسیدیم هتل کمی استراحت کردیم و ساعت 6:30 رفتیم عکاسی عکس انداخت می خواستیم بریم حرم، طول مسیر تا حرم اینقدر شلوغ بود که منصرف شدم از دور سلام دادم و برگشتم هتل. رفتیم کافی شاپ محمد حسین برای خودش بستنی سفارش داد از وقتی که سفارش داد تا وقتی که برامون بستنی رو بیارن ده دفعه پرسید پس چرا نمی آرن؟ پس چی شد؟ کی بستنی مو می آرن؟خلاصه بستنی رو خوردزبان

رفتیم اتاق بازی کلی اونجا بازی کرد برگشتیم توی اتاق وسایل ها رو جمع جور کردیم شام خوردیم و ساعت 1:30 راه افتادیم رفتیم حرم تا اذان صبح اونجا بودیم خیلی خوب بود هر چند که احساس می کردم اونطوری که باید می بود نبود ولی آرامش خیلی خوبی داشتم محمد حسین هم همراه ما بیدار بود فقط شب آخر باز هم از اون ماجراهای  (جیشی) داشتیم مثل شب اول، اول رفتیم بالا باز هم شلوغ بود  سلام دادیم و برگشتیم پایین تا رسیدیم پایین یکدفعه محمد حسین که توی بغلم بود گفت مامان ج . . ... دارم وای نمی دونی با چه سرعتی از لای جمعیت رفتیم طرف یکی از این خادمین حرم .بهش می گم ببخشید خانم نزدیک ترین دستشویی به اینجا کجاست؟ گفت برید بالا برین صحین جمهوری انتهای صحن سمت چپ صحن شیخ طوسی دستشویی اونجاست!!!سبز

و من: واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایآخ

تند تند از لای جمعیت اومدیم بالا سریع کفش پوشیدیم و بچه به بغل کلی دویدیم و توی راه به محمد حسین می گم آقایی یه کم خودت رو نگه دار تا برسیم دستشویی؛ اولش گفت باشه صحن جمهوری رو که رد کردیم به من می گه مامان باور کن دیگه نمی تونم نگه دارم ماچو من :استرس خواهش می کنم یه کم دیگه تحمل کن الان می رسیم خلاصه با مشقت فراوان رسیدیم دستشویی و ایشون کارشون رو انجام دادن خانمهایی که توی دستشویی بودن از دویدن من و ریخت و قیافه ام و آی و اوی محمد حسین کلی خندیدن.چشمک

دوباره برگشتیم حرم  و ...... بعد از اذان برگشتیم و تا ساعت 8:30 خوابیدم محمد حسین رو به زور بیدار کردم از بیخوابی این چند شب حسابی خسته و بداخلاق شده بود رفتیم صبحانه بخوریم که اصلا هیچی نخورد داشتیم بر می گشتیم که وسایل ها رو بیاریم و اتاق رو تحویل بدیم که محمد حسین اتاق بازی رو دید و خواهش کرد که بره کمی بازی کنه

ایشون رفتن مشغول بازی شدن،(البته محمد حسین رو به خانم یکی از همکارام سپرده بودم) من و خواهرم سریع برگشتیم توی اتاق وسایل ها رو آوردیم پایین؛ خواهرم رفت پیش محمد حسین من هم رفتم اتاق رو تحویل دادم و مدارکهامو گرفتم و اومدم پیششون بعد از 15 تا 20 دقیقه رفتیم سوار ماشین شدیم رفتیم فرودگاه پروازمون ساعت 11:45 دقیقه بود که هواپیما به خاطر ترافیک هوایی ساعت 12:40 پرواز کرد. در طول پرواز هم محمد حسین خواب بود.

ساعت 14 رسیدیم فرودگاه بارهامون رو تحویل گرفتیم؛ آقا محمد حسین و خاله با هم رفتن چرخ آوردن رفتیم به سمت درب خروج از سالن؛ دیدم مامانم، بابام ، خواهرم و آقای همسر با دست گل اومدن استقبال آقا محمد حسین قلباینقدر دلشون برای محمد حسین تنگ شده بود که تند تند راجع به سفر ازش می پرسیدن که براشون تعریف کنه و ما رو اون آخر آخرا دیدنلبخند

*مامانم این چند روز  دلتنگی کرده بود اون روز برامون تعریف کرد که هر روز کلی گریه کردهناراحت

* بابام از ذوق دیدن محمد حسین اشک تو چشماش جمع شده بودلبخند

*خواهرم کلی قربون صدقه اش می رفتماچ

*ما هم که هیچی نخودمژه این هم از سفر مشهد بدون حضور آقای همسر

/ 12 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریسام

[گل]زیارتت قبول

مامان عسل

زیارتتون قبول

بهمن

سلام بخواهر خوبم اولا زیارت قبول انشاالله این دفعه با آقای همسر و محمد حسین گل برسید زیارت خونه خدا ثانیا سفرنامه جالبی رو نوشتید [لبخند] ثالثا یقیینا دل آقای همسر برای شما تنگ شده بود / و تحویل گرفتن محمد حسین بخاطر وجود اطرافیان بوده [لبخند] کلا آقایون ،همسرشون رو بیشتر از بچه ها دوست دارن [لبخند] انشاالله همیشه در کنار هم شاد و سلامت و عزیز باشید [لبخند][گل][گل]

الي

هميشه به سفر خانومي . خوش گذشت ؟

مامان تاتمه

یارتتون قبول خانم خانما همیشه به سفر باشین ایشالا[ماچ] آره راس میگی منم هر جا میرم حکم نخود دارم[نیشخند]

مهسا مامان پویان

زیارت قبول می بینم که حسابی به روز شدی و سفرنامه نوشتی خیلی هم خوب بود این محمد حسین ما هم که قربونش برم حسابی شیرین زبونی کرده و می بینم که دیگه تحویلت نمی گیرن خواهر

مهرگان

زیارت قبول.....

مامان اميرمهدي كوشمولو

چقده دلم براتون تنگ شده بود.. كلي هم واسه يه تشكر حسابي بابت اون تذكري كه راجع به واكسن 18 ماهگي انميرمهدي بهم گفته بودي بهت بدهكار بودم و دل تو دلم نبود تا بيام و بگم ممنــــــــــــونم دوست خوبم كه ياد ما بودي [بغل] بازم زيارتتون قبول الهي كه اداره جات همش از اين سفرا بذارن و با بابايي ايندفعه بريد مشهد .. راستي من نفهميدم چرا حرم اونقدر شلوغ بود؟؟ [سوال]

لیلا

سلام زیارت قبول . خوش گذشته پس خانومی . محمدحسین رو ببوس گلم و نظرتو لطفا بگو درمورد پست جدیدم

شیرین

زیارتت قبول فاطمه جان