29 و 30 آبان 1388

سلام

دیروز با همسری و گل پسر رفتیم فرودگاه امام

پدر و مادر شوهر خواهر آقای همسر رفته بودند سوریه

پدر و پسر توی سالن پروازهای ورودی رژه می رفتند

از جلوی فروشگاه ها که رد می شدند این گل پسر اشاره می کردند و پدر هم دست به جیب می شدند.

وقتی به سمت پدر و پسر می رفتم و می خواستم این جمع سه نفری بشه این پسر ما با دستش من رو هل می داد که تو نیا

امشب هم می خوان ولیمه بِدَن میخواستم نَرم ولی اینقدر التماس کردن موندم توی رو در بایسی

خلاصه این وروجک ما می خوان امشب هم حسابی آتیش بسورونن

 

 

 

 

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريسام

[بغل]ماشاالله به اين گل پسر[قلب]

مامان سمیرا

سلام خاله الهی فدای اون شیطنت هاش بشم من خوب چی کارش داری مامانی پسرم کنجکاو و باهوشه

شمیم خانومی

حالا که اینطور شد تو هم دست به کار شو و یه نی نی دختر بیار تا حال جفتشون گرفته بشه [چشمک]

صحبا

الهی بمیرم........مواظبش باش .به خاطر آنفولانزا می گم

صدف

سلام ققنوس جون ... خوشحال شدم بهم سرزدی البته به عللی پیامت پرید ... ولی از اومدنت خوشحال شدم ... من عاشق این جور پسربچه هام که با باباشون قدم می زنن و به عبارتی صفا می کنن ... این پسر نازنینت رو یه ماچ گنده بکن از طرف من ... درضمن مواظب خودتون باشید خانمی ... [ماچ][ماچ][بغل]

ارکیده

بزار با باباش یه کم ولخرجی کنه.. مرسی که یادم هستی و بهم سر می زنی

شیلا

می بینی مادر این همه زحمت بکش بابا رو که می بینن مامان از یادشون میره

شمیم خانومی

سوغاتی چی گرفتی ؟ چرا انقدر کم مینویسی عزیزم . دلم برات تند تند تنگ میشه