گفته های وروجک ما

4 آذر که شمال بودیم محمد حسین همراه باباش  رفت توی طویله کنار گاوها یکهو چشمش می افته به تپاله گاو و از باباش می پرسه این چیه؟

باباش بهش توضیح می ده یک کم باباشو نگاه می کنه و بعد می گه:

بابا بیا این گاو رو مای بیبی بوتون!!!!!!!!!!قهقهه

 

بعد با من اومده رفتیم سری به اردک و غازها زدیم، ما هر چی به اردک و غازها نزدیک می شدیم اونها از ما فرار می کردن که یکدفعه محمد برگشته با دست بهشون اشاره می کنه و می گه: بیان، بیان خونه ما، بیان ،الان بیان خونه ما!زبان

 

7 آذر  تایمر راه پله ساختمان خراب شده بود زنگ زدیم برق کار اومد و تایمر رو  عوض کرد روز قبلش ماشین لباسشویی ما هم خراب شده بود یعنی هر کاری می کردیم روشن نمی شد، صبح که از خواب بیدار شدیم به محمد حسین گفتم پسرم امروز قراره برق کار بیاد برای درست کردن برق راهرو ، الان مرد خونه شمائید وقتی اومد بهش بگو بیاد ماشین لباسشویی رو هم نگاه کنه.

سرش رو تکان داد و گفت: باشه

حدود ساعت 10:30 بود که برق کار اومد توی پارکینگ تامیر رو تعویض کرد و اومد جلوی در تا فاکتور بده و پولش رو بگیره توی این فاصله که داشت فاکتور می نوشت یکهو محمد حسین اومده و می گه عمو ماشین اِباسشویی خرابه!

من از این حرفش خنده ام گرفت ، برق کار یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به محمد حسین ، بعد بهش توضیح دادم که چی شده، این بنده خدا اومد داخل و یه نگاهی به ماشین لباسشویی انداخت و گفت که دکمه پاورش خراب شده باید زنگ بزنیم به نمایندگی.

وقتی برق کار داشت می رفت محمد حسین برگشته به آقای برق کار می گه: درست شد؟ ماشین اِباسشویی درست شد؟

من: نه عزیزم باید زنگ بزنیم به نمایندگی

-          بریم زنگ بزنیم

-         نه عزیزم به بابا می گیم زنگ بزنه

خلاصه وقتی تلفنی با باباش صحبت کرد و ماجرا رو به زبون خودش برای باباش توضیح داد این قائله ختم شد.

این هم از پسر مسئولیت پذیر ما قلب

 

/ 2 نظر / 23 بازدید
مریسام

نازی گل پسر براش اسفند دود کن

ساناز مامان سام

وای از دست اسن موش خوش زبون //مرد خونه همینه عزیزم . خداحفظش کنه [ماچ]