محمد حسین و محرم 89

محمد حسین این روزها تا ساعت 11 شب توی هیئت محل می چرخه

یکسری ظهرها با بابایی می ره به امورات هیئت سر می زنهمژه

یکسری ساعت 7:30 تا 8:30 شب

یکسری هم ساعت 10 تا 11 یا 11:30

دیشب ساعت حدود 7:30 بود بهم می گه به بابایی زنگ بزن بگو من برم هِیَتلبخند

برم به دوستم سر بزنم!(تازه براش از خونه مامان اینا خوراکی هم می بره)

توی هیئت ته کوچه مامان اینا یه پسر دیگه هم هست که تقریبا هم سن و سال محمد حسینه، دو تایی اونجا برای خودشون می چرخن، گاهی هم می شینن و به صحبت های مداح گوش می دن یا سینه می زنن، گاهی هم زنجیر می زنن البته محمد حسین خیلی بلد نیست از زنجیر استفاده کنه (بجای اینکه بزنه روی شونه اش می زنه پشت سرش)خنده

دیشب اومده خونه تا شام بخوره و سری آخر با باباش بره هیئت دیدم سرش رو چسبونده به مبل و داره می گه هـــــــــــــــــــــــــــــای ها ها هاهـــــــــــــــــــای میگم چی می گی جواب میده اون آقاهه اینطوری می خونه خنده

/ 7 نظر / 21 بازدید
شارلوت

سلام دوست عزیز دوست داشتید به این بلاگ هم نگاهی کنید[قلب]. charlotteiran.blogfa.com

لیلامامان مارتیا

ایول داری عسلی آفرین به پسر فعال

وفا ( ترنم عاشقی )

عزیزم الهی زنده باشی با اون خوندنت [قهقهه]