دل مشغولی ها

سلام

این چند وقته خیلی سرم شلوغ بود توی دو هفته گذشته بلاخره تونستم برم برای قند عسلمون خرید کنم {#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e38}وای حسابی از کت و کول افتادم البته آخر هفته می رفتیم برای خرید که من بتونم جمعه رو استراحت کنم ولی خیلی خسته می شدم به حدی که جمعه ها از زور گرسنگی از جام بلند می شدم ولی خب بلاخره خریدهام تمام شد. وقتی اونها رو چیدم عکس می گیرم و اینجا می زارم.

هفته گذشته برگه مرخصی رو به مدیرم دادم {#emotions_dlg.e39}بعد از کلی صحبت و جلسه قرار شد کسی رو برای جایگزین این مدت نیاره و از همکارهای خود واحد استفاده کنه آخه ما توی واحدمون ١۵ نفریم و قرار شد من کارها رو به دو نفر از همکارام آموزش بدم بقیه هم جاهایی که احتیاج به کمک هست کارها رو راه بیاندازن.

توی این مدت اینقدر مشغله فکری برام درست شده که خیلی سخت می تونم آروم باشم و بهش فکر نکنم.

تصمیم گرفته بودم که بیمارستانهایی که دکترم معرفی کرده اونجا نرم و با کلی هماهنگی کارهامو برای بیمارستان میلاد هماهنگ کردم ولی فردای روزی که کارها مو اونجا انجام دادم از واحد اداری اعلام کردن که می خوان نوع بیمه ما رو از تامین اجتماعی به خدمات درمانی تغییر بدن

حالا شما حال روز منو تصور کنید{#emotions_dlg.e39}

روز بعد هم  بهم گفتن آمادگی داشته باش چون ممکنه نتونی از ۶ ماه مرخصی ات استفاده کنی و بسته به شرایط ، بهتون زنگ می زن که اگه نمی خوای کارتو از دست بدی باید برگردی{#emotions_dlg.e12}

خب این شد دو تا

به همکارم می گم از همین حالا که من هستم کارهاتون رو خودتون راه بندازید سوالی داشتید بپرسید بهم می گه ول کن فکر اینها رو نکن بلاخره خودمون یه کاری می کنیم! می گم خب شما بخواهید اینطوری رعایت کنید که مدیرمون طاقت نمی آره سریع زنگ می زنه می گه برگردد! می گه ول کن بابا حالا که فعلا می خوان سازمان را تعطیل کنن

این هم از دلگرمی همکارا{#emotions_dlg.e12}{#emotions_dlg.e13}{#emotions_dlg.e39}

و یه مورد دیگه که اون تقریبا یه راهایی برای گذروندنش دارم ولی خیالم کامل راحت نیست


ممکنه الان پیش خودتون فکر کنید به چه چیزهایی فکر می کنه ولی خب چکار کنم دست خودم نیست من همیشه سعی کردم کارهامو با برنامه پیش ببرم و همیشه یه قدم از کارها جلوتر باشم ولی وقتی برنامه هام بهم می خورم حسابی فکرم مشغول می شه.

ببخشید چقدر غر زدم{#emotions_dlg.e20}

برام دعا کنید که انشالله همه چیز ختم به خیر بشه و این دوران به خوبی و خوشی و بدون دل نگرانی بگذره{#emotions_dlg.e38}{#emotions_dlg.e11}

/ 25 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

سلام ققنوس جونم .چرا اينقده به اين چيزا فكر ميكني !!؟ مگه با فكر كردن تو حل ميشن ؟ پس بيخيال عزيزم [قلب]به فكر نيني گلت باش[قلب]

شیرین

سلام ققنوس جونم.نگران نباش همچین همه چیز خوب وسریع پیش میره و میگذره که بعدش می بینی بیخود نگران بودی.ایشالله همه چیز اون طور باشه که دلت می خواد[گل]

گوبولی

الهی ققنوس جان. می دونم چی می کشی. کاملاَ درکت می کنم. حتی دلداریت هم نمی تونم بدم. توی خارج تا 2 سال مادر مرخصی داره اونوقت توی ایران ما سر یک ماه باید بری سرکار. اونم با منت و تهدید. من که همون همکارای بی خاصیت هم ندارم!!‌تنهام. بعد از من رسماَ یکی دیگه جانشین من میشه. عیب نداره خدا اگه نی نی می ده روزیش هم جلوتر می فرسته. مگنه گلم. [ماچ]

گوبولی

خریدهای قند عسل هم مبارک الهی که به خوشی ازش استفاده کنی. این پسملی رو ببوس.[ماچ]

مامان لیلا و نی نی

مامان کوچولوی گل روز مادر رو به تو مادر مهربون تبریک می گم [گل] انشااله سال دیگه نی نی جونت خودش برات یه شاخه گل میاره تا روزت رو تبریک بگه [ماچ]

پریسا

روزت مبارک مامان کوچولو[ماچ]

سمیرا

من همیشه برات دعا می کنم دوست خوبم روز مادر بر شما مبارک

سمیرا

راستی نمی دونی چقدر منتظر عکسای وسایل نی نی ات هستم [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

سمیرا

وایی ققنوس چه بد خیلی ناراحت شدم اما اشکالی نداره خدا خودش بزرگ و روزی رسونه همه چی حل می شه من می دونم