برگشت به کار

سلام

من از روز سه شنبه هفته گذشته اول بهمن ماه برگشتم سرکار، روزهای آخر مرخصی خیلی سخت بود هر زمان یادم می افتاد که باید قندکم رو بزارم و برگردم سرکار گریه ام می گرفت ولی بلاخره روز موعود رسید شب قبلش تا صبح خوابم نبرد همش صورتم به سمت محمد حسین بود نگاهش می کردم و گریه می کردم با اینکه می دونستم پیش مامان اینها بهش خوش می گذره و همه جوره بهش می رسن ولی دلم نمی اومد تنهاش بزارم .

صبح به زور یک لیوان شیر خوردم ولی به نظرم از زهر هم تلخ تر بود همان طور اشکهام هم سرازیر بود پوشکش رو عوض کردم کلی توی بغلم فشارش دادم بوش کردم بوسیدمش و گذاشتمش سرجاش که بخوابه ولی چشماشو باز کرد و منو دید یه لبخند قشنگ تحویلم داد که دلم رفت ولی با چشمهای گرد و با تعجب منو نگاه می کرد که چرا من لباس پوشیدم کجا می خوام برم چون هر بار که آماده می شدم می دونست که قراره با هم جایی بریم ولی اینبار هر طرف می رفتم منو با چشماش دنبال می کرد تا ببینه کی می رم سراغش تا آماده اش کنم ؛ اما با باباش قرار گذاشته بودیم که تا ساعت 9 نگه اش داره و بعد ببره خونه مامان.

خلاصه با هزار تا غصه ازش خداحافظی کردم و رفتم و در طول روز چند بار زنگ زدم و حالش رو پرسیدم.

بعد از ظهر ساعت 4:15 دقیقه رسیدم خونه خواب بود هر چی صداش کردم محلم نداد و اصلا چشماشو باز نکرد، گفتم شاید خوابش می آد اینطوری کرده ساعت 4:30 با صدای خاله اش بیدار شد هر چی صداش کردم اصلا نگاهم نکرد، بغلش کردم گریه کرد، بازی کردم باز هم گریه کرد بوسش کردم صورتش رو برگردوند، شیر نخورد خلاصه این شازده حسابی با من قهر بود تا ساعت 10:30 شب؛ خیلی ناراحت شدم کلی گریه کردم اوج ناراحتی من زمانی بود که ساعت 9 باباش اومد خونه به محض دیدن اون شروع کرد به دست و پا زدن غش غش خندیدن و با زبون خودش باهاش حرف زدن؛ واقعا نمی دونستم باید چکار کنم ؟

 

 

و ادامه دارد.....

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی

عزیز دلم... خوشحالم که دوباره ازت میشنوم. اجازه بده با کمی تاخیر 6 ماهگی پسرتو تبریک بگم. عجب گل پسری شده... عین یه تیکه قند... منم می خوام برم سر کار... می دونم چه حسی داری. کاش میشد ساعت کارتو محدود کنی... البته واقعا بعد از خود آدم مامان بزرگ بهترین گزینه برای بزرگ کردن بچه است... ولی خوب هیچ کسی جای مادر رو نمی گیره.... امیدوارم تا حالا کمی از مشکلت حل شده باشه. به اضافه اینکه شازده خان بیشتر از اینکه قهر کنه به حالات درونی خودت توجه می کنه. وقتی تو خودت اون لحظه ناراحت بودی و عذاب وجدان داشتی طفلک اون هم ناراحت بوده.... چون حافظه دراز مدت از 9 ماهگی شروع به شکل گیری می کنه و تا مدتها مثلا یکسالگی بچه ها اصلا زمان رو درک نمی کنن.... یعنی شازده پسر نمی تونسته بفهمه که تو مدت خیلی طولانی رفتی و تنهاش گذاشتی... از دور می بوسمش....[ماچ]

شیلا

نگو من از الان بغضم گرفته چطوری برم؟

نوشین مامان هستی

به سلامتی انشالا[قلب] نی نی کوچولو هم کم کم به وضعیت جدید عادت میکنه نگران نباش[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

ندا مامان ستایش

سلام چه ناز شده این قند عسل خدا حفظش کنه امیدوارم که زود زود عادت کنه[قلب][قلب][قلب]

مهین(مامان هانا)

اوخییی [ماچ] .چه بچه باهوشی . عزیزم عادت می کنه .نگران نباش .[ماچ][ماچ]

مامانش

خوشحالم که حالتون خوبه اگه حودتون ناراحت نباشین اونهم بهتر تحمل می کنه چون بچه‌ها جالات درونی مادر را از صدای قلب بوی ترشحات بدن مادر و آهگ صدای اون کانلا درک می‌کنند پس خودت شاد باش وقتی کنارش هستی تا اون هم بتونه تحمل کنه. چندین بار اومدم اما وبلاگتون باز نمیشد الان هم این پست قبلیتون رو نمی‌تونم ببینم[گل]

مامان نی نی ناز

مامی با اینکه قالب عوض کردی اما باز هم فقط یک پست و پست پایین فقط عنوانش هست..اما اطلاعات سمت چپت اومده. فکر کنم یه عکس و یا تصویر و یا هرچیز دیگه ایی که سایزش بزرگ بوده گذاشتی که اینطور قالب بهم ریخته[ماچ][ماچ][ماچ]

زهره مامان زهرا

سلام ماشا’الله این پسر کوچولومون چقدر ناز شده [ماچ][ماچ][قلب] میدونم که برای خودت سخت تره. ایشالا زود زود عادت کنین[گل][گل][گل] من چند بار اومده بودم ولی وبلاگت برام باز نمیشد الان خیلی خوشحالم که تونستم برات کامنت بذارم ایشالا موفق باشی[گل][گل] ما هم یه آپ مفصل داریم سر بزنی خوشحال میشم [گل][گل][گل]

ری را

سلام عزیزم . ممنون از اینکه سر زدی . منو فراموش نکردی . بیست و نه سالگی و 7 ماهگی گل پسرت تقارن قشنگیه . امیدوارم سالهای سال در کنار هم خوش باشید . در ضمن من هم بارها وبلاگت رو باز کرده بودم ولی هیچ پستی توش نبود امروز اسکرول موس رو حرکت دادم و ظاهرا این پایین بوده من فکر می کردم صفحه ات کامل لود نمی شه . ولی ظاهرا بوده و فقط مشکل قالب بوده .الان هم دو تا پست رو می بینم . گل پسر خوشگلت رو ببوس با اون چشمای نازش .